تبليغاتX
...پیراهن آبی

...پیراهن آبی

آبی رویا...‏

قبل از اینکه پیاده شوی

تمام صندلیها دلگیر بود و

یک صندلی دوست داشتنی


بعد پیاده شدنت

تمام صندلیها

سلولهای انفرادی بی دیوار....



پ.ن. :

کدوم کوه و کمر بوی تو داره یار؟...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:41  توسط مسافر  | 

باز آمدم

ما زنده ایم

و کنار هم....


پ . ن . :

خبر از این خوشتر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 20:45  توسط مسافر  | 

نیمه شبانه 1

صدای سه تارم

دود می شود

بین دود اگزوزها و

صدای بوق ماشینهاتان....


نیمه شب،

یک چهار دیواری بی سقف

وسط کویر می خواهم


که تنهایی کویر را گریه کنم

و با مضراب ، دل کویر را نرم...


من

زمین ِکویر را خیس کنم و

آسمان ِکویر

مرا....



از تو چه پنهان

من شاعر که نیستم هیچ

صاحب مشاعر هم نیستم، درست و حسابی


خنیاگر هم نه حتی..


من مورچه ای هستم

که به بازی ِباد

نشسته روی شلوار یک جهانگرد،

وسط جنگلی استوایی...

چشم باز کرده ام و

از "آمستردام" سر در آورده ام...


جنگل که... نه...

گل خانه را نشانم بدهید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:6  توسط مسافر  | 

-

 از صبح صفحه "پست مطلب جدید" باز است کنار صفحه میل و گودر و فایلهای متلب برای پروژه و ....


یک بار هم یک چیزی نوشتم و پست کردم....پرید ولی....


می نویسم اینها را که شروعی نشود بر ننوشتن های بعد از این....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 20:25  توسط مسافر  | 

توی پرانتز

هیچ وقت قلمبه نویسی ِ ادبی رو دوست نداشتم ....

حس می کنم با دیر به دیر نوشتن، داشتم به اون سمت می رفتم...

ضمن اینکه علیرغم علاقه قلبی، اون عزیزایی که دوست نداشتم اینجا رو پیدا کنن، پیدا کردن احتمالا...دلیلشم خود منم و این وسوسه به خونده شدن....

تصمیم دارم یک کم فعال تر باشم اینجا...به هیچ کسم پیشنهادش نمی کنم خوندن این جا رو...که یاد بگیرم "مخاطب نویس" نباشم...


یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 19:22  توسط مسافر  | 

و "عسل" نام دیگر توست....

می دانم

من از دیابت می میرم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 21:43  توسط مسافر  | 

سکانسهای دو نفره ی نمی دانم چند....

این سکانس بازیگر زن ندارد

بازیگر مرد هم ندارد


یک بازیگر زن داشت که رفته و

اینی هم که مانده

یک جنازه است....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:10  توسط مسافر  | 

کافیست ...

"ماهان"ی هم شدیم

کافی نبود...



همین یک ماه بانو برای زندگیمان بس است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 14:29  توسط مسافر  | 

با معصومیت نگاهت

دلم کارزار می شود و

کار دلم،زار...

ذست به دست راستم می سایی...

دستم سر می شود...

دست چپم را میگیری

کرخت...

نه...

بی انصاف...

لبهایم نه...



چشمهای ابوالفضلت خیس میشود...



مرا در عطش

کُشتی....



تو مُحرٍّم همیشه ی منی...

مَحرم ترین ِ دلم

بعد خدایت...




پ.ن.:

1- دیر به دیر می آیم و کم زیارت می کنم دلبندم را ...

جنایت کنکور است....


دعایمان کنید....

خوب تمام شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 14:44  توسط مسافر  | 

سکانسهای دو نفره 2

دهانم را اگر ببویند....

بوی "دوستت دارم" را

آغشته به عطر جنیفر لوپز

 خواهند شنید...


پ.ن:

1-اگر اساساً قوه شامه شان هنوز کار کند...پشت موتور...با باتوم بسته روی کمربندهاشان...



2-بو را....می شنوند؟


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:47  توسط مسافر  |